


عطوفت و مهربانى
شب تولد حضرت مسيح در پاريس
شب تولد حضرت عيسى (ع) امام پيامى براى تمام مسيحيان جهان دادند كه خبرگزاريها پخش كردند در كنار اين پيام به ما دستور دادند اين هدايايى را كه برادران از ايران آوردهاند كه معمولا گز، آجيل و شيرينى بود، بين اهالى نوفل لوشاتو تقسيم كنيم. ما اين كار را انجام داديم و در كنار هر بسته يك شاخه گل قرار داديم.چند جا كه رفتيم احساس كرديم براى كسانى كه در غرب اثرى از اين عاطفهها و محبتها حتى در بين فرزندان و پدران خود سراغ ندارند، بسيار عجيب است كه شب ميلاد حضرت مسيح (ع) يك رهبر ايرانى كه غير مسيحى است، اينقدر به آنها نزديك است و احساس محبت مىكند.از جمله خانمى بود كه وقتى هديه امام را گرفت چنان هيجان زده شد كه قطرات اشك از چهرهاش فرو ريخت.اين طرز رفتار امام آن چنان در آنها اثر گذاشت كه از ايشان وقت ملاقات خواستند.امام بى درنگ وقت دادند.آنها ده پانزده نفر از اهالى محل بودند كه با شاخههاى گل آمدند.امام به مترجم فرمودند كه احوال آنها را بپرسيد و ببينيد كه آيا كار و نياز خاصى دارند؟ گفتند نه هيچ كارى نداريم فقط آمدهايم امام را از نزديك ببينيم و اين شاخههاى گل را به عنوان هديه آوردهايم.امام با تبسم شاخههاى گل را يكى يكى از دست آنها مىگرفتند و در ميان ظرفى كه دركنارشان بود قرار مىدادند و آنها هم خيلى خوشحال از حضور امام رفتند.
از همسايگان عذر بخواهيد
پس از آنكه هجرت از پاريس و سفر امام به ايران قطعى شد.امام به من دستور دادند كه در نوفل لوشاتو به منزل همسايگان بروم و از اينكه در مدت اقامتشان از سكوت حاكم بر دهكده محروم شدهاند، از طرف ايشان از آنها عذر بخواهم.من به اتفاق آقاى اشراقى و يكى دو نفر ديگر به ديدار همه همسايههاى آن دهكده رفتيم، و پيغام امام را رسانديم و از آنان معذرت خواهى كرديم.
بگذاريد نهارش را بخورد
آقا خيلى مهربان بودند.يك روز با على به باغى رفتيم.يكى از محافظان، دختربچهاى داشت كه آنجا بود على به زور گفت: بايد او را ببريم پهلوى امام.هنگامى او را پيش امام برديم وقت ناهار بود.آقا به على گفت: دوستت را بنشان نهار بخوريم.
او هم بچه را نشاند تا ناهار بخورد.ما دو سه دفعه رفتيم كه بچه را بياوريم كه مزاحمشان نباشد، فرمودند نه بگذاريد ناهارش را بخورد.
بعد كه آن بچه ناهارش را خورد رفتيم و او را آورديم.امام پانصد تومان به بچه هديه دادند اين قدر با بچهها الفت داشتند و مهربان بودند.آقا تنها با على اين طور نبودند بلكه همه بچهها را دوست داشتند.
عطوفتبا كودكان
من در كربلا، مشرف شده بودم كه امام تشريف آوردند.كربلا هفت زيارت مخصوصه دارد.نجف سه زيارت مخصوصه دارد.علاوه بر شبهاى جمعه ايشان هفت زيارت را مقيد بودند مشرف بشوند كربلا، ولى شبهاى جمعه نمىرسيدند تشريف بياورند.
امام در حرم متعبد بودند، مثل ساير متعبدين دعا و نماز بخوانند.ساير آقايان علما اين جور نبودند، حرمشان ده دقيقه و فوقش يك ربع ساعت طول مىكشيد و دعاها را هم از حفظ مىخواندند و يكى دو ركعت نماز مىخواندند و مىرفتند، اما امام مثل ساير مردم مىنشستند و مفاتيح مىخواندند.من ديدم كه در بالاى سر امام حسين (ع) نشستند و مشغول نماز شدند.رسم مردم بغداد اين است كه مىآيند و شيرينى يا شكلاتى يا خرمايى، از اين چيزها، تقسيم مىكنند.
امام آنجا نشسته بودند.بنده در نزديكى ايشان نشسته بودم.بنده زاده هم با من بود كه خيلى كوچك بود.آقايى شيرينى آورد و جلوى من و امام و ديگران گذاشت.امام شيرينى را برداشت و با كمال مهربانى داد به بنده زاده، زيرا به او شيرينى نداده بودند و ايشان در چنين جايى به اين مساله توجه فرمودند.در همين جا مطلب ديگرى نظرم را جلب كرد، يكى از ايرانيانى كه آمده بود براى زيارت، مهرى را كه خريده و داخل جيبش بود، در آورد و به امام داد كه امام روى آن نماز بخوانند، تا تبرك شود.امام هم باكمال خضوع پا شدند و دو ركعت نماز خواندند و مهر را به ايرانى برگرداندند.من از اين منظره بسيار لذت بردم.اين منظره، هم عقيده مردم را به امام، به عنوان يك فردى كه داراى قداست است، مىرساند و هم اعتقاد ايشان را به اين مسايل.چون تصور انسان اين است كه امام چون مرد مبارزه هستند، بايد اينجور چيزها را مثلا خرافات بدانند، ولى معلوم شد كه خير، به رواياتى كه در اين زمينه هست كاملا توجه دارند و عمل مىكنند.
پيرمرد باغبان
يادم هست من كوچك بودم، روزى پيرمردى براى باغچه منزل ما خاك آورد.ما سر سفره بوديم كه او آمد.امام گفتند كه اين پيرمرد ناهار نخورده است.غذاى ما زياد نبود.بعد بشقابى از توى سفره برداشتند و خودشان چند قاشق از غذايشان را در بشقاب ريختند و به ما گفتند: «بياييد هر كدام چند قاشقى از غذاى خود را در اين بشقاب بريزيد تا به اندازه غذاى يك نفر بشود.»
ما كه آن روز غذاى اضافى نداشتيم، به اين ترتيب غذاى آن پيرمرد را آماده كرديم در عالم بچگى آنقدر از اين كار خوشم آمد كه نهايت نداشت.
نگاهشان پر محبتبود
وجود امام دنيايى از عاطفه بود.نگاه ايشان آنقدر پر محبتبود و اينقدر تسلى دهنده بود كه هر وقت ناراحتى يا گرفتارى پيدا مىكرديم بىاختيار خدمت ايشان مىرفتيم.جواب سلام ما را كه مىدادند واقعا مىتوانم بگويم همه ناراحتىهايمان از يادمان مىرفت.
امام شديدا عاطفى هستند
امام شديدا عاطفى هستند.مثلا وقتى نجف بودند و گاهى خواهرهايم مىآمدند آنجا، و بعد مىخواستند بروند طورى بود كه من هيچ وقت موقع خداحافظى قدرت ايستادن توى حياط و ديدن خداحافظى آنها را با امام نداشتم، مىگذاشتم و مىرفتم.مرحوم برادرم هم همين را مىگفتند كه من آن لحظه خدا حافظى را نمىتوانم ببينم.چون امام تا آن حد با فرزندان خود عاطفى برخورد مىكنند كه انسان تحمل ديدن آن را ندارد.اما يك ذره شما فكر كنيد اين مسايل روى تصميم گيريهايشان و يا در آن كارهايى كه مىخواهند بكنند اثر دارد، ندارد
اگر كسى بيمار بشود
امام علاقه عجيبى به همسر و فرزندان و نوهها و حتى وابستگان خود دارند.حتىاگر يكى از اعضاى دفتر ايشان بيمار شود، مرتب احوالپرسى مىكنند.سفارش مىكنند به مداوا و پزشك، و مرتب از وضع او جستجو مىكنند، و امر به رفتن به بيمارستان.
يك روز حاج احمد آقا براى خواندن پيام امام به جايى رفته و امام صحبت ايشان را از راديو مىشنيدند.ايشان قبل از پيام گفت كه امروز حالم مساعد نبود.آقا فورا سراغ گرفتند كه حال ايشان چطور است و چرا بيمارند؟
به بچه كارى نداشته باشيد
روزى با پسرم حامد كه چهار ساله بود نزد امام رفتيم.امام در اتاقى نشسته بودند و يك گونى بزرگ كه تا نصفه پر از كاغذ و نامه بود، در كنارشان قرار داشت.امام يكى يكى نامه را بيرون مىآوردند و مىخواندند.آنهايى را كه لازم بود پاسخ بدهند زير پتو مىگذاشتند تا بعدا به آن بپردازند و بقيه را كنار مىگذاشتند.
سلام كرده، نشستيم.امام با حامد شروع به صحبت كردند.مثلا پرسيدند اسم پدرت چيه؟ با اينكه اسم بنده را مىدانستند.پس از لحظاتى حامد با امام شروع به بازى كرد، براى اينكه بچه مزاحم كار ايشان نشود، اجازه خواستم مرخص شوم و بچه را هم ببرم.آقا گفتند: «به بچه كارى نداشته باشيد، شما اگر كارى داريد بفرماييد.» كه بنده مرخص شدم.بعد از نيم ساعت فكر كردم شايد بچه امام را اذيت كند.برگشتم كه او را ببرم ديدم سرش را روى زانوى امام گذاشته و پايش را به ديوار تكيه داده و با امام صحبت مىكند و مىگويد اين كاغذ را درستبگذار، درستبچين و از اين حرفها.و امام هم مىخنديدند.گفتم حامد بيا برويم.قبول نكرد به آقا گفتم: «اجازه مىدهيد ايشان را ببرم؟ مزاحم شماست.» امام فرمودند: «نه، بچه مزاحم نيستشما برويد!»
دريافتند على مريض است
امام بغايت عاطفى بودند.براى مثال ايشان با على فرزند حاج احمد آقا بسيار انس داشتند و شايد ساعتها با او مشغول بازى مىشدند.يادم هستبه اتفاق برخى ازدوستان براى زيارت مرقد مطهر امام هشتم به مشهد مقدس رفته بوديم و على نيز با ما همراه بود.امام كه با كسى تلفنى صحبت نمىكردند پس از تماسى كه با تهران گرفته شده بود خواستند با على صحبت كنند وقتى با ايشان صحبت كردند با استعداد خارق العادهاى كه دارند فورا دريافتند كه ايشان مريض هستند و سفارش به حفاظت از وى كردند.
ملاطفت امام با فرزند شهيد
يك روز در جماران بودم، امام تازه به جماران تشريف آورده بودند.اوايل جنگ بود و بين كسانى كه مىآمدند براى ديدار امام، زن جوانى بود كه تازه شوهرش را از دست داده و يك دختر چند ساله هم همراهش بود.دختر خيلى بىتاب بود و گريه مىكرد، از صبح فرياد زده بود، تمام سر و صورتش خاكى بود و اشك در گونههايش موج مىزد.مادرش ناراحتبود و دلش مىخواست كه به يك نحوى اين كودك را خدمت امام برساند و اين كودك پدر از دست داده را آرامش ببخشد.مىگفت كه من هيچ ناراحت نيستم كه شوهرم شهيد شده چون خودم مقدمات رفتن به جبهه همسرم را فراهم كردم اما چه كنم كه اين بچه آزارم مىدهد و فكر مىكنم كه تنها راه اين باشد كه امام عنايتى بفرمايند.آن وقتبرادر من دستبچه را گرفت رفتيم خدمت امام.آقا در حياط قدم مىزدند وقتى كه بچه را ديدند انتظارمان اين بود كه امام دستى به سرش بكشند و ما او را پيش مادرش برگردانيم.اما وقتى كه امام، اين دختر نالان و گريان را ديدند روى سنگهاى كنار حوض نشستند و اين كودك را به بغل گرفتند و دست محبت و نوازش به سر و صورتش كشيدند و اشكهايش را پاك كردند.و مدتى با اين بچه مشغول بودند و بعد وقتى كه خوب آرامش در بچه حاكم شد، او را رها كردند و ما به مادرش رسانديم.
هر موقعى دلت مىخواهد بيا
دختر بچه شش سالهاى براى امام نوشته بود كه امام خيلى دوست دارم بيايم و شما را ببينم ولى اعضاى دفتر نمىگذارند.آقا با خط خودشان نوشتند: «بسمه تعالى دخترم نامهات را خواندم، مطالعه كردم، تو هر موقعى كه دلت مىخواهد مىتوانى بيايى اينجا.» ايشان ما را موظف كردند كه بايد اين نامه را به در خانه اين شخص برسانيد تا هر موقعى كه اين بچه دلش خواستبيايد اينجا.
دختر خيلى خوب است
وقتى در زمستان 63 خداوند فرزند دخترى به من عطا فرمود، نوزاد را كه براى تشرف به خدمت امام بردم با تبسم و نشاط كم سابقهاى اذن دخول دادند و فرمودند: «بچه خودتان است؟» عرض كردم: «بله» و بلافاصله دستشان را به علامت تحويل كودك جلو آورده همزمان پرسيدند: «دختر استيا پسر؟» عرض كردم: «دختر است.» او را در آغوش گرفته و صورت به صورت او گذاشته و پيشانى او را بوسيدند و در اين حال فرمودند: «دختر خيلى خوب است.دختر خيلى خوب است.» و در گوش او دعا خواندند.بعد از اسم او سؤال كردند.عرض كردم: «گذاشتهايم حضرتعالى انتخاب بفرماييد.» امام بدون تامل سه بار فرمودند: «فاطمه خيلى خوب است» .
+ نوشته شده توسط m در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387 و ساعت
8:10 |